داستان سیدحسن نصرالله -71|مصاف امام موسی صدر با ایدئولوژیهای افراطی
- 13 دی 1404 – 09:00
- اخبار بین الملل
- اخبار آسیای غربی
در این قسمت، به واکاوی تقابل امام موسی صدر با سه جریان ناسیونالیسم قومی، مارونی و انترناسیونالیسم می پردازیم.
بین الملل
خبرگزاری تسنیم طی سلسلهیادداشتهایی به بازخوانی فراز و نشیب زندگی رهبران مقاومت اسلامی لبنان میپردازد. در همین راستا بازخوانی حیات سیدحسن نصرالله رهبر شهید و اسطورهای حزبالله لبنان و نقش وی در بالندگی محور مقاومت با عنوان «زندگی و زمانه سیدحسن نصرالله» در قالب مجموعه مقالاتی منتشر خواهد شد و اکنون قسمت هفتاد و یکم آن پیش روی شماست.
تاکنون چهار فصل در مورد شرایط زندگی شهید سیدحسن نصرالله منتشر شده است. فصل نخست به «دوران کودکی و نوجوانی» ایشان اختصاص داشت. علیرغم اهمیت موضوع، ما این از این فصل به سرعت عبور کردیم تا به بحثهای بعدی بپردازیم. فصل دوم، «ریشهیابی علل شکلگیری جنگ داخلی لبنان» بود. هدف ما در این فصل چنین بود که ثابت کنیم اولاً جنگ لبنان پدیدهای خلع الساعه نبود و ثانیاً باید ریشههای شکلگیری آن را شناخت؛ زیرا این جنگ هم در روند تاریخی تجارب ملت لبنان نقش داشت و هم به صورت مستقیم باعث شکلگیری «مقاومت اسلامی لبنان» شد. ضمن اینکه حیات و سرنوشت سیدحسن نصرالله را نیز به صورت مستقیم تغییر داد. فصل سوم، «مرور مهمترین رویدادهای تاریخی تا وقوع جنگ داخلی لبنان» بود. در فصل سوم، به جای تمرکز بر ریشهها، به صورت خاص خود وقایع تاریخی منجر به شروع جنگ داخلی را مورد توجه قرار دادیم. فصل سوم را با ماجرای مهاجرت (معکوس) خانواده سیدحسن نصرالله به خاستگاه خانوادگی خود در حومه شهر «صور» خاتمه دادیم.

امام موسی صدر (در دوران جوانی) در کنار علامه سید عبدالحسین شرف الدین در بیروت
امام موسی صدر از خویشاوندان علامه سید عبدالحسین شرفالدین بود و طبق وصیت ایشان، بعد از فوت علامه به لبنان آمد تا زعامت شیعیان را عهدهدار شود
از قسمت سی و سوم وارد فصل چهارم شدیم که به «ورود سوریه به جنگ داخلی لبنان» اختصاص یافت. در بخشهای ابتدایی فصل چهارم، طی چند قسمت، فضای بیروت و جنگ داخلی لبنان بعد از بازگشت خانواده سیدحسن نصرالله به جنوب را مرور کردیم. این موارد، به صورت مستقیم در زندگی سیدحسن نصرالله نقش نداشت؛ اما در شکلگیری و بالندگی روح مقاومت در جامعه لبنان قطعا اثرگذار بوده است. در ادامه فصل چهارم بحث «ورود نظامی مستقیم سوریه به لبنان» مورد واکاوی قرار گرفت؛ رویدادی که بیتردید یکی از عوامل مؤثر در شکلگیری مقاومت اسلامی لبنان بود. در همان بستر، به رقابت استراتژیک سوریه و رژیم صهیونیستی در خاک لبنان، تأسیس میلیشیای «قوات» بهعنوان بزرگترین نیروی نیابتی اسرائیل و بالاخره پوستاندازی ساختار سیاسیـنظامی لبنان در دوگانه «الیاس–بشیر» پرداختیم. در پایان این فصل به نقطه عطف مهم تصادم این سه روند یعنی رویارویی مستقیم ارتش سوریه با قوات پرداختیم؛ ماجرایی که به «جنگ صد روزه» مشهور شده است.
اما اگر تاریخ را در آن دوره ورق بزنیم، خارج از فضای سه قطبی داخلی «جناح چپ» (جبهه وطنیه) و «جناح راست افراطی» (جبهه لبنانیه) و «جناح راست میانه» (مدرسه شهابی) و سهگانه خارجی «سازمان آزادیبخش فلسطین»، «رژیم صهیونیستی» و «حکومت بعث سوریه»، جامعه لبنان دارای یک ضلع بسیار مهم دیگر بود: «شیعیان»

علامه سید عبدالحسین شرف الدین در کنار تنی چند از علمای نجف در حاشیه سفر زیارتی به عراق
«شیعیان لبنان» از قدیمیترین طوایف سرزمین لبناناند و بومیان این منطقه محسوب میشوند، از طرف دیگر، از نظر جمعیتی نیز بزرگترین یا دستکم یکی از بزرگترین طوایف لبنان به حساب میآمدند (میآیند)، با این حال، در هیچیک از سه دسته داخلی فوقالذکر نمیگنجیدند! طایفه شیعه، گرچه از نظر جمعیتی، طی تاریخ جبلعامل و جغرافیای فعلی کشور لبنان یک طایفه بسیار بزرگ به حساب میآمد؛ اما تا دهه شصت میلادی فاقد «تشخص» بالایی بود، اما در این دوره، کسی به میدان آمد که به شیعه تشخص بخشید و آن را به یکی از بزرگترین بازیگران عرصه سیاست و اجتماع لبنان تبدیل کرد، او کسی نبود جز «امام موسی صدر». ما در فصل پنجم این سلسلهیادداشت به بررسی سیر رشد شیعیان در جامعه لبنان تا زمان تأسیس «حزبالله» میپردازیم.
راه چهارم برای نجات لبنان از سه ایدئولوژی بنیانبرافکن
لبنان در میانه سالهای 1974 تا 1976 تنها صحنه نبرد شبهنظامیان یا تبادل آتش توپخانه نبود؛ بلکه به آزمایشگاهی بیرحم برای سنجش اعتبار کلانروایتهای سیاسی قرن بیستم تبدیل شده بود. در این جغرافیای کوچک اما متراکم، مفاهیم انتزاعی مانند «ملت»، «عدالت»، «مذهب» و «قومیت» از کتابخانهها بیرون آمده و در خیابانهای بیروت و سنگرهای کوهستانی جبلعامل، تجسدی خونین یافته بودند.
امام موسی صدر در چنین فضایی ناچار بود نهتنها با بحرانهای روزمره سیاسی دست و پنجه نرم کند، بلکه باید در یک جبهه نامرئی اما حیاتیتر میجنگید: نبرد قرائتها. او در مرکز یک طوفان سهمگین ایدئولوژیک ایستاده بود که در آن، سه جریان قدرتمند و مسلح، هر کدام با منطقی به ظاهر موجه، تمامیت لبنان و همزیستی انسانی آن را تهدید میکردند. هنر صدر در این مقطع حساس تاریخی این بود که اجازه نداد شیعیان و محرومان لبنان، که مستعدترین گروه برای جذب شدن در رادیکالیسم بودند، به هیزم آتش این ایدئولوژیها تبدیل شوند. او با ارائه یک «راه سوم» که نه انزواطلبانه بود و نه انحلالطلبانه، عملاً وارد میدان مینی شد که عبور از آن بدون پرداخت هزینههای سنگین ممکن نبود.
در قسمت پیشین با عنوان «وطن نهایی؛ نظریه طلایی صدر برای نجات لبنان» به تفصیل پیرامون نظریه «وطن نهایی» امام موسی صدر و وجوه ایجابی آن صحبت کردیم. همان جا اشاره کردیم که در آن زمان، نسبت به بحث ناسیونالیسم سه قرائت پررنگ در لبنان وجود داشت: «ناسیونالیسم قومی عربگرا» که بیشتر در دو لایه ناصری و بعث سوریه پیش میرفت؛ «ناسیونالیسم باستانگرای فنیقیگرا» که در مشی راست مارونی و خصوصاً راست افراطی تجلی یافت و «انترناسیونالیسم» که توسط جریانات رادیکال کمونیستی دنبال میشد. در این قسمت به شرح این تقابل در دو ساحت اندیشه و میدان میپردازیم.
جبهه نخست: نبرد با «انحلالطلبی»؛ رویارویی با ناسیونالیسم رادیکال عربی و فلسطینی
درک عمق اختلاف امام موسی صدر با جریان ناسیونالیسم قومگرای عربی و گروههای فلسطینی همسو با آن، نیازمند بازخوانی دقیق فضای فکری دهه 1970 است. در آن زمان، گفتمان مسلط بر جهان عرب، گفتمانی متأثر از میراث «جمال عبدالناصر» و ایدئولوژی «حزب بعث» بود که آن را «ناسیونالیسم قومی یا عربی» (القومیة العربیة) میخوانند که به دنبال وحدت جهان عرب بود.

اندیشه القومیة العربیة، «مرزهای ملی» را خطوطی مصنوعی، استعماری و میراث توافق سایکس-پیکو میدانست. بر پایه این تفکر، اساساً مرزهای ملی به این هدف طراحی و ایجاد شده بودند که سیطره امپریالیسم بر واحدهای جدید تضمین شود و نقطه مقابل آن یعنی استقلال و عزت در این تعریف میشد که از مرزهای «تحمیلی» عدول کرده و به سمت «وحدت» جهان عرب بروند.
برای ایدئولوگهای این جریان، «لبنان» به عنوان یک واحد سیاسی مستقل، نهتنها قداستی نداشت، بلکه یک مانع بورژوایی و غربگرا در مسیر تحقق «امت واحد عربی» محسوب میشد. در نتیجه دو نگاه «ناصری» و «بعثی» (تابع حافظ اسد) علیرغم تمام اختلافات دیگر، در این نقطه اشتراک داشتند که انحلال لبنان در یک کلیت بزرگتر عربی (مانند آنچه در جمهوری متحده عربی رخ داد) یک آرمان مقدس محسوب میشد. برای آنها، حفظ ساختار منحصر به فرد لبنان، نوعی خیانت به آرمان وحدت عربی بود.
ولید خالدی، مورخ برجسته فلسطینی، در تحلیلهای خود به این نکته اشاره میکند که گروههای فلسطینی مستقر در لبنان (ساف)، جنوب این کشور را نه به عنوان بخشی از یک دولت دارای حاکمیت، بلکه به عنوان «جبهه شمالی نبرد با اسرائیل» و سرزمینی متعلق به «انقلاب عربی» میدیدند. اصطلاح «فتحلند» (Fatahland) که برای مناطق جنوبی لبنان به کار میرفت، دقیقا برآمده از همین نگاه بود؛ سرزمینی که حاکمیت دولت مرکزی بیروت در آن محلی از اعراب نداشت و قوانین انقلاب فلسطین بر آن حکمفرما بود.

امام موسی صدر در اینجا با یک پارادوکس پیچیده مواجه بود. او از یک سو به لحاظ فرهنگی و تباری، خود را عرب و حامی سرسخت آرمان فلسطین میدانست و حتی عبای خود را «سپر قدس» معرفی میکرد، اما از سوی دیگر، به عنوان یک رهبر واقعگرا و مسئول در قبال جامعه شیعه، نمیتوانست اجازه دهد که لبنان در پای این آرمان ذبح شود. این نکته را در قسمت شصتم این سلسلهیادداشت با عنوان «رابطه پیچیده امام موسی صدر با سازمان آزادیبخش فلسطین» شرح دادهایم.
در اینجا، صدر از یک روحانی دینی یا رهبر طائفه شیعه فراتر رفت و در قامت یک رهبر ملی لبنان، در برابر مفهوم «القومیه» (ناسیونالیسم قومی)، مفهوم «الوطنیه» (میهندوستی/ناسیونالیسم مدنی) را قرار داد. او معتقد بود که عربیت لبنان باید «فرهنگی و تمدنی» باشد، نه «ساختاری و انحلالطلبانه». او استدلال میکرد که لبنان تنها زمانی میتواند به جهان عرب خدمت کند که «لبنان» باقی بماند. یک لبنانِ متنوع و آزاد میتواند «ریه تنفسی جهان عرب» باشد، اما اگر در سیستمهای تکحزبی بعثی یا ناصری حل شود، تبدیل به یک استان فقیر و خفهشده خواهد شد.
فؤاد عجمی در کتاب «امام ناپدید شده» با ظرافت به این تضاد اشاره میکند و مینویسد که صدر اولین کسی بود که جرأت کرد بگوید: «فلسطین باید آزاد شود، اما نه به قیمت نابودی لبنان و نه به قیمت آوارگی مجدد شیعیان جنوب.» صدر در برابر سیل خروشان ناسیونالیسم احساسی عرب که خواهان جنگ تمامعیار با اسرائیل از خاک لبنان بود، منطق «دولت-ملت» را پیش کشید. او معتقد بود که انحلال حاکمیت لبنان در یک ساختار بزرگتر عربی یا تبدیل آن به سکوی پرتاب موشک برای گروههای فلسطینی، در نهایت به سود اسرائیل تمام خواهد شد، زیرا به اسرائیل بهانه میدهد تا جنوب لبنان را اشغال کرده و منابع آبی لیطانی را تصاحب کند.
اوج این تقابل نظری و عملی، در مخالفت صدر با استراتژی نظامی سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) نمود پیدا کرد. در حالی که یاسر عرفات و متحدانش در «جبهه مقاومت عربی» معتقد بودند که هر وجب از خاک اعراب باید در خدمت آزادسازی فلسطین باشد، صدر استدلال میکرد که فقدان دولت مقتدر در جنوب لبنان، ساکنان این منطقه را بیپناه کرده است. او بارها در سخنرانیهای آتشین خود خطاب به سران عرب گفت: «ما میخواهیم در جهان عرب تنفس کنیم، نه اینکه در آن خفه شویم.» آگوستوس ریچارد نورتون در پژوهشهای میدانی خود تأیید میکند که محبوبیت صدر در میان شیعیان جنوب، دقیقا زمانی اوج گرفت که آنها دیدند صدر تنها کسی است که در برابر رفتار قیممآبانه چریکهای فلسطینی و بیتفاوتی دولتهای عربی ایستاده است.
صدر با طرح شعار «حاکمیت دولت بر تمام اراضی»، عملاً مشروعیت گروههای مسلح غیرلبنانی را به چالش کشید. او ناسیونالیسم عربی را در صورتی میپذیرفت که به «کثرتگرایی» و «استقلال» اجزای تشکیلدهندهاش احترام بگذارد، نه آنکه مانند یک دستگاه همسانساز، تفاوتهای فرهنگی و سیاسی لبنان را ببلعد. این ایستادگی باعث شد که بسیاری از جریانات رادیکال عرب، او را به محافظهکاری یا حتی همدستی با مارونیها متهم کنند، اما تاریخ ثابت کرد که هشدار او درباره فروپاشی حاکمیت ملی و اشغال جنوب توسط رژیم صهیونیستی، دقیقترین پیشبینی آن دوران بوده است.
جبهه دوم: نبرد با «انزواطلبی»؛ رویارویی با ناسیونالیسم فنیقی و هراس مسیحی
در سوی دیگر میدان، صدر با چالشی به مراتب متفاوت و پیچیدهتر روبرو بود: «ناسیونالیسم فنیقی» و انزواطلبی جریان راست مسیحی. برای درک مواجهه صدر با این جریان، باید به روانشناسی سیاسی مارونیها در آن دهه پرداخت. جناح راست مسیحی (به رهبری حزب کتائب و پیر جمیل)، در واکنش به موج پانعربیسم، به نوعی ناسیونالیسم افراطی و تدافعی روی آورد که ریشه در اسطوره «فنیقیگرایی» داشت. ویژگیهای اصلی این تفکر عبارت بود از:
تمایز نژادی-تاریخی: تأکید بر اینکه لبنانیها عرب نیستند، بلکه بازماندگان فنیقیهای مدیترانهای هستند.
هراس وجودی: ترس دائمی از اینکه «دریای مسلمانان» آنها را ببلعد.
لبنان به مثابه پناهگاه: نگاه به لبنان نه به عنوان یک کشور عادی، بلکه به عنوان قلعه و پناهگاه مسیحیان. این تفکر زمینه را برای ایده «تقسیم لبنان» (Partition) در صورت خطر فراهم میکرد.
الیزابت پیکارد، متخصص سیاست خاورمیانه، توضیح میدهد که مسیحیان لبنان (به ویژه فالانژها به رهبری پیر جمیل و حزب ملیگرایان آزاد به رهبری کمیل شمعون) خود را نه بخشی از جهان عرب، بلکه جزیرهای تمدنی و متفاوت میپنداشتند که در محاصره «دریای مسلمانان» قرار گرفته است. این جریان فکری برای توجیه تمایز خود، به اسطوره «فنیقیگرایی» پناه میبرد؛ ایدهای که میگفت لبنانیها عرب نیستند، بلکه بازماندگان تمدن مدیترانهای فنیقیاند و رسالتشان اتصال شرق به غرب است.

در فصل دوم نمونههایی از این نگرش را بر شمردهایم. به عنوان نمونه، در قسمت بیست و سوم با عنوان «آغاز نبردهای خیابانی در بیروت»، به گروهی به نام «حراس الأرز» اشاره کردیم که به اندازهای نگاهی افراطی و تمایزبخش نسبت به کشورهای عربی داشت که حتی زبان عربی را به عنوان زبان ملی لبنان به رسمیت نمیشناخت! در این قسمت اشاره کردیم که پدر فکری آنها «"سعید عقل" کسی است که حتی تلاش میکرد الفبای عربی را کنار گذاشته و لهجه لبنانی را با الفبای لاتین بنویسد! او در این راه حتی به چاپ روزنامه هم روی آورد! ضمن اینکه در لجاجتی غریب تلاش میکرد به همه قبولاند لبنانیها به "زبان ملی لبنان" سخن میگویند و نه "لهجه لبنانی از زبان عربی"! به همین جهت این ایده را تبلیغ میکرد که لبنانیها نباید در مدارس زبان عربی فصیح را آموزش ببینند.»
این «هراس اقلیت» (از غرق شدن در دریای اکثریت "عرب مسلمان") که با تسلیح گسترده فلسطینیها تشدید شده بود، آنها را به سمت سناریوی خطرناک «تقسیم لبنان» (Partition) سوق میداد. ایده تأسیس یک «کانتون مسیحی» مستقل و امن در کوهستانهای لبنان، هر روز طرفداران بیشتری پیدا میکرد.
امام موسی صدر با درک عمیق از این ترس وجودی، استراتژی متفاوتی نسبت به سایر رهبران مسلمان اتخاذ کرد. او به جای حمله مستقیم و تکفیر سیاسی مسیحیان (کاری که چپها و ناصریها میکردند)، تلاش کرد ریشههای این ترس را بخشکاند و آنها را به دامان «وطن واحد» بازگرداند. به عبارت دیگر، صدر میدانست که با انکار ترس مسیحیان نمیتوان با آنها گفتگو کرد. او استراتژی «تضمین متقابل» را در پیش گرفت. صدر در برابر ناسیونالیسم فنیقی که میخواست با دیوارکشی دور مناطق مسیحینشین امنیت بخرد، تز «همزیستی به مثابه رسالت» را مطرح کرد.

در این زمینه، در قسمت پیشین به اظهارات «کریم بقرادونی» استناد کردیم. او که سالها طرف مذاکره با صدر بود، در خاطرات و تحلیلهایش شهادت میدهد که صدر برای مارونیها حکم یک «معما» و همزمان یک «منجی» را داشت. بقرادونی تصریح میکند که صدر تنها رهبر مسلمانی بود که منطق «تضمین» را جایگزین منطق «تهدید» کرد. بقرادونی – علاوه بر مواردی که در قسمت پیشین برشمردیم – در کتاب «لعنة وطن» میگوید: «وقتی صدر گفت لبنان وطن نهایی همه فرزندانش است، او در واقع داشت با زبان مارونیها صحبت میکرد اما از حنجره اسلام. این همان چیزی بود که راه را برای گفتگو باز کرد.»
این تقابل در عرصه عمل، زمانی به اوج رسید که جنگ داخلی در سال 1975 شعلهور شد. در حالی که نیروهای «جنبش ملی» (ائتلاف چپ و دروز به رهبری کمال جنبلاط) با حمایت فلسطینیها در حال پیشروی به سمت مناطق مسیحینشین جبل و متن بودند و شعار «یکسره کردن کار» را میدادند، صدر دست به اقدامی زد که در منطق جنگهای فرقهای باورکردنی نبود. تئودور هانف، جامعهشناس آلمانی که جنگ لبنان را به دقت مطالعه کرده است، روایت میکند که صدر صراحتاً با سقوط نظامی مناطق مسیحی مخالفت کرد و آن را «خودکشی لبنان» نامید. صدر معتقد بود اگر مسیحیان احساس کنند که در لبنان امنیت جانی ندارند، یا کشور را تجزیه میکنند یا پای اسرائیل را به معادلات باز میکنند.
او با طرح نظریه «لبنان، وطن نهایی برای همه فرزندانش»، عملاً آب پاکی را روی دست انزواطلبان ریخت. او به آنها گفت که نیازی به کانتونسازی نیست، زیرا شیعیان (به عنوان بزرگترین جامعه مسلمان) متعهد به حفظ موجودیت مسیحیان هستند. این رویکرد صدر، او را در میان متحدان مسلمانش در تنگنا قرار داد، اما او حاضر نشد از اصل «وحدت اراضی» و «کثرتگرایی فرهنگی» عقبنشینی کند. او با ناسیونالیسم فنیقی مبارزه میکرد، نه با حذف مسیحیان، بلکه با اثبات اینکه «امنیت مسیحیان در گرو پیوند با مسلمانان است، نه جدایی از آنان.»
جبهه سوم: نبرد با «براندازی»؛ رویارویی با انترناسیونالیسم چپ و مارکسیسم
سومین و شاید فریبندهترین جبههای که صدر باید با آن میجنگید، جریان انترناسیونالیسم چپ (شامل کمونیستها و سوسیالیستهای لبنانی و فلسطینی) بود. این جریان، تحت تأثیر موج جهانی مارکسیسم، ناسیونالیسم را ابزار بورژوازی میدانستند. در مورد اندیشه آنها باید سه نکته را در کنار یکدیگر در نظر گرفت:
تضاد اصلی: تضاد طبقاتی بود، نه فرقهای یا ملی.
روش تغییر: انقلاب قهرآمیز برای سرنگونی «نظام مارونی» که آن را حافظ منافع سرمایهداری غرب میدیدند.
جایگاه دین: دین (چه اسلام و چه مسیحیت) افیون تودهها و مانع پیشرفت تلقی میشد.
این نبرد از آن جهت دشوار بود که هر دو طرف (صدر و چپها) بر روی یک پایگاه اجتماعی مشترک دست گذاشته بودند: طبقه محروم و فقیر شیعه. در دهه 1970، احزاب چپ با شعارهای جذاب «عدالت اجتماعی»، «مبارزه با امپریالیسم» و «جنگ طبقاتی»، نفوذ گستردهای در میان جوانان شیعه جنوب و حاشیه بیروت پیدا کرده بودند.
تحلیلگران اجتماعی مانند وضاح شراره در آثار خود توضیح میدهند که چگونه ایدئولوژی مارکسیستی با وعده انقلاب فوری و سرنگونی «نظام فاسد مارونی»، برای جوانانی که از فقر و بیکاری رنج میبردند، جذابیت داشت. چپها مذهب را افیون تودهها و روحانیت را بخشی از ساختار ارتجاع میدانستند و راه حل نهایی را در انحلال دولت فعلی و برپایی یک نظام سکولار سوسیالیستی میجستند.
امام موسی صدر اما با وجود اشتراک نظر در درد «محرومیت»، در «نسخه درمان» تضادی بنیادین با چپها داشت. او معتقد بود که عدالت نباید از لوله تفنگ و با ویران کردن پایههای دولت حاصل شود. صدر به جای مبارزه طبقاتی خونین، خواهان «مشارکت طبقاتی» بود. جمله معروف او «عدالتی که از لوله تفنگ برآید، استبدادی جدید است» نقد صریح او به روشهای انقلابی چپگرایان بود. او هشدار میداد که فروپاشی دولت به نفع فقرا نخواهد بود، بلکه کشور را به جنگل تبدیل میکند؛ در نتیجه ساختار دولت لبنان (هرچند فاسد) باید «اصلاح» شود، نه «تخریب».

نقد اصلی صدر به چپها این بود که آنها با نادیده گرفتن بافت مذهبی و سنتی جامعه لبنان و وارد کردن الگوهای وارداتی شوروی یا مائوئیستی، جامعه را به سمت گسست کامل میبرند. صدر تلاش کرد تا مفهوم «عدالت» را از انحصار مارکسیستها خارج کند و آن را در چارچوب ایمانی بازتعریف نماید. او معتقد بود حذف خدا از معادلات اجتماعی، انسان را به «گرگِ انسان» تبدیل میکند. رهبر شیعیان، عدالت را نه در «جنگ طبقاتی» بلکه در «مسئولیت دینی» ثروتمندان و دولت میجست.
امام موسی صدر جنبش «محرومان» را نه برای انقلاب کمونیستی، بلکه برای «اصلاحطلبی مؤمنانه» بنیان نهاد. تقابل اصلی در اینجا، تقابل میان «اصلاح دولت» (Reform) و «اسقاط دولت» (Revolution) بود. غسان توینی، روزنامهنگار شهیر لبنانی، این رویکرد صدر را «انقلاب در درون سیستم» مینامد. صدر باور داشت که فروپاشی ارتش و نهادهای دولتی (که چپها به دنبال آن بودند)، نه به نفع فقرا، بلکه به نفع جنگسالاران و هرجومرجطلبان تمام میشود.
این تضاد ایدئولوژیک در میدان نبرد سال 1976 شکلی دراماتیک به خود گرفت. زمانی که چپها محاصره روستاهای مسیحی در بقاع (مانند القاع و دیرالاحمر) را آغاز کردند و جنایاتی به بهانه «مبارزه با بورژوازی و فالانژیسم» رخ داد، صدر شخصاً وارد عمل شد. او با حضور فیزیکی در برخی از این مناطق و شکستن محاصره غذایی، پیامی روشن به چپگرایان داد: «ما با فئودالیسم سیاسی میجنگیم، نه با همسایگان مسیحیمان.»
او خطاب به جوانان پرشور شیعه که تحت تأثیر تبلیغات کمونیستی بودند، جملهای کلیدی گفت که مرز اسلام سیاسی او را با چپ جهانی مشخص کرد: «هر گلولهای که به سمت خانهی یک بیگناه شلیک میشود، تیری است که در قلب مقاومت مینشیند.» صدر با رد تئوری «تضاد طبقاتی خشونتآمیز»، خواهان «همبستگی ملی برای عدالت» بود. او موفق شد بخش بزرگی از بدنه شیعه را از زیر پرچم احزاب کمونیست خارج کرده و به دامان اندیشه بومی و مذهبی خود بازگرداند؛ اقدامی که خشم رهبران چپ مانند جورج حاوی لبنانی و جورج حبش فلسطینی را برانگیخت و آنها را به این نتیجه رساند که صدر «مانع اصلی» در برابر پیروزی انقلاب چپ در لبنان است.

داستان سیدحسن نصرالله -70|وطن نهایی؛ نظریه طلایی صدر برای نجات لبنان داستان سیدحسن نصرالله -69|چرا صدر،جنگ داخلی لبنان را «فتنه» میخواند؟
نتیجهگیری: تنهایی مرد میانه
بررسی این سه جبهه نشان میدهد که موقعیت موسی صدر در سالهای 1975 و 1976 تا چه حد پیچیده و خطرناک بود:
-برای پانعربها، او بیش از حد «لبنانی» بود و مانع وحدت عربی.
-برای راستگرایان مسیحی، او همچنان یک رهبر «مسلمان» بود که تودههای فقیر را بیدار کرده و تهدیدی بالقوه محسوب میشد (هرچند او را عاقلتر از بقیه میدانستند).
-برای مارکسیستها، او یک روحانی «محافظهکار» بود که جلوی انقلاب کامل را میگرفت.
دکتر غسان توینی، روزنامهنگار و دیپلمات برجسته لبنانی، این وضعیت را به زیبایی توصیف میکند: «موسی صدر تلاش میکرد بر لبه تیغ راه برود. او میخواست شیعیان را انقلابی کند بدون آنکه دولت را سرنگون کنند؛ میخواست مسیحیان را آرام کند بدون آنکه از حقوق مسلمانان بگذرد؛ و میخواست فلسطین را یاری کند بدون آنکه لبنان را قربانی کند.»
نگرش صدر، یک «ناسیونالیسم انسانگرا و الهیاتی» بود که در آن، «دیگری» (مسیحی، سنی، دروزی) نه یک تهدید، بلکه بخشی ضروری از تعریف «خود» محسوب میشد. او در عصری که همه به دنبال «خلوص» (خلوص نژادی، مذهبی یا ایدئولوژیک) بودند، قهرمانِ «ترکیب و پیچیدگی» بود.
انتهای پیام/




نظرات کاربران